X
تبلیغات
دل نوشته های پاییز
اشعار و دلنوشته های مصطفی معارف
 شاعران آیینی لطفا به پر و پای هم نپیچید!

 

شاعران آیینی لطفا به پر و پای هم نپیچید!

شما بخشی از موقوفات مکتب امامیه هستید. تنوع و تکثر لازم است، چون مخالفان شما هم متنوع و متکثرند از کلب آستان تا عالم ربانی در این بارگاه شریف، محل اعتبار دارد. البته متاسفانه در این سال ها ترتیب و توالی از اعلا به ادنا در تزاید بوده  است  از طرفی اثر  چشم گیری در حوزه معرفت علوی منتشر نشده، اما از طرف دیگر وسعت میدان ارادت، چشمگیر تر شده است .

 تشیع صفوی بر منهاج کتب حدیث و روایات نقش گسترده ای در اقامه عزای حسینی داشت. نشر معارف اهل بیت در حوزه های علمی قم و نجف و بیروت به وفور صورت بست و نفس گریستن بر منابر وعظ مورد تقدیس قرار گرفت. شک نداریم که گریه امام جعفر صادق ع با گریه فلان مداح و روضه خوان از حیث معنی و معرفت تفاوت دارد.پس از خداوند بخواهیم اگر توفیق گریه هم نصیب می کند از نوع گریه آگاهانه و ستم ستیز موسس مکتب شیعه باشد، نه معاملات نیازمندان شفاعت و آمرزش .

 شایسته است کلاب آستان مقدس معزای حسینی، ضمن اظهار  خاکساری، جانب حرمت "جاعلکم فی الارض خلیفه" را داشته باشند و در این کار مبالغت بیش از حد نکنند که اصل شهادت سالار شهیدان بر منهاج دفاع از نص شریف قدسی و سنت نبوی بود .

امید که روشنگری عالمان ربانی  بر سیر تزاید ادنا به اعلا  بیفزاید چه این نا همگونی در ارادت به مکتب علوی اغلب زمانی روی می دهد که" علماء امتی "  در نشر علم و آگاهی کوتاهی می کنند و ساقی مجلس می فزونتر در پیاله ی  معربدان و مستان و قلندران و رندان می ریزد.

به نقل از وبلاگ سالهای تا کنون ( عبد الجبار کاکایی )

 

 

|+| نوشته شده توسط مصطفی معارف در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1392  |
 داستانک ( خانم شماره بدم!!!!! )

 

 خانم شماره بدم!!!!!

 

خانوووووووم....شــماره بدم؟؟؟؟؟؟

خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟

خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟

اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!

بیچــاره اصـلا" اهل این حرفـــــها نبود...این قضیه به شدت آزارش می داد

تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و به محـــل زندگیش بازگردد.

روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت...

شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی....!

دخترک وارد حیاط امامزاده شد...خسته... انگار فقط آمده بود گریه کند...

دردش گفتنی نبود....!!!!

رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد...وارد حرم شدو کنار ضریح نشست.زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن...

چند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد...

خانوم!خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!!

دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود را به خوابگاه برساند...به سرعت از آنجا خارج شد...وارد شــــهر شد...

امــــا...اما انگار چیزی شده بود...دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..!

انگار محترم شده بود... نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد!

احساس امنیت کرد...با خود گفت:مگه میشه انقد زود دعام مستجاب شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود!

یک لحظه به خود آمد...

دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته...!

 

|+| نوشته شده توسط مصطفی معارف در دوشنبه بیست و نهم مهر 1392  |
 اصول دهگانه گاندی برای دگرگونی جهان

 

اصول دهگانه گاندی برای دگرگونی جهان

ومقایسه آن با اصول احمدی نژاد برای اداره جهان!!!

 

گاندی همیشه می‌گفت که اصول او ساده هستند و از باورهای سنتی هندو به نام‌های ساتیا (حقیقت) و آهیمسا (ضدخشونت) گرفته شده‌اند. در ادامه مروری داریم بر 10 اصل گاندی برای دگرگونی جهان. جهانی که صلح، صفا و آرامش را بیشتر از هر چیز دیگری می پسندد ...

1. ایجاد دگرگونی در خود 
نمونه ی تغییری باش که می خواهی در جهان ایجاد کنی. به عنوان یک انسان عظمت و شکوه ما در بازسازی جهان نیست. این طرز تفکر جهان اتمی است. باید به بازسازی خودمان بپردازیم.
2. تحت کنترل هستی
هیچ کس نمی تواند بدون اجازه ی من، آزارم دهد. آن چه احساس می کنی و همچنین واکنشت به هرچیزی بستگی به خودت دارد.
3. ببخش و بگذار بگذرد
افراد ضعیف نمی توانند ببخشند. بخشش شیوه ی قدرتمندان است. سیاست چشم در برابر چشم تنها جهانی کور بر جای خواهد گذاشت.
4. بدون فعالیت نمی توان به جایی رسید
دو صد گفته چون نیم کردار نیست. بدون حرکت و فعالیت کاری از پیش نخواهد رفت در عین حال حرکت سخت است و مقاومت درونی زیادی وجود خواهد داشت.
5. در حال، زندگی کنید
نمی خواهم آینده را پیش گویی کنم به حال بپردازید. خداوند قدرت کنترل آینده را به من نداده است.
6. همه انسانند
ادعای من اینست که انسانی ساده هستم و گاهی مانند هر موجود فناپذیری خطا می کنم. آن قدر متواضع هستم که به گناهانم اعتراف کنم و به جبران گذشته ام بپردازم.
7. پافشاری کن و ادامه بده
اول بی اعتنایی می کنند! سپس می خندند! بعد می جنگندند و سرانجام تو پیروز می شوی!
صبور باش تا نیروهای مقابل تو نابود شوند و سقوط کنند و مقاومت درونی ویرانگرت که می خواهد همواره عقب نگه داشته شوی ضعیف و ضعیف تر شود.

آنچه را واقعاً دوست داری انجام دهی را پیدا کن! پس از آن انگیزه ی درونی تو را به پیش خواهد برد.

8. به چیزهای خوب در مردم بنگرید و به آن ها کمک کنید
فقط به خوبی های مردم نگاه می کنم. درحالیکه خودم بی اشتباه نیستم اجازه تجسس در اشتباهات دیگران را به خودم نمی دهم.
انسان ها به اندازه ای شکوه و عظمت می یابند که به آرامش همنوعانشان کمک می کنند.
زمانی تصور می کردم رهبری یعنی قدرت حالا می گویم رهبری یعنی همقدم شدن با مردم. 

9. سازگار، اصیل و درست باشید!
شادی یعنی آن چه فکر می کنی با آن چه می گویی و آن چه انجام می دهی هماهنگ باشد.
10. به پیشرفت و تکامل ادامه بده
پیشرفت همیشه قانون زندگی است و کسی که سعی می کند بر عناوینش پافشاری کند تا نشان دهد که ثابت قدم است به جایگاه نادرستی خواهد شتافت.


"ایمانت را به بشریت از دست نده. بشریت یک اقیانوس است اگر چند قطره از آن آلوده شود اقیانوس آلوده نشده است."

"تفاوت بین آنچه انجام می دهیم و آن چه می توانیم انجام دهیم برای حل همه ی مشکلات جهان کفایت می کند."

مقایسه آن با اصول احمدی نژاد برای اداره جهان با شما!!

|+| نوشته شده توسط مصطفی معارف در دوشنبه هشتم مهر 1392  |
 یک سفارش محبت آمیز

 

حکایت یک سفارش محبت آمیز...

قهوه‌ی مبادا... suspended coffee

 

این داستان شما را بیشتر از یک فنجان قهوه‌ی در یک روز سرد زمستانی گرم خواهد کرد...

 

با یکی از دوستانم وارد قهوه‌خانه‌‌ای کوچک شدیم و سفارش‌ دادیم...

بسمت میزمان می‌رفتیم که دو نفر دیگر وارد قهوه‌خانه شدند...

و سفارش دادند:  پنج‌تا قهوه لطفا... دوتا برای ما و سه تا هم قهوه مبادا... سفارش‌شان را حساب کردند،

و دوتا قهوه‌شان را برداشتند و رفتند...

از دوستم پرسیدم: ماجرای این قهوه‌های مبادا چی بود؟

دوستم گفت: اگه کمی صبر کنی بزودی تا چند لحظه دیگه حقیقت رو می‌فهمی...

 آدم‌های دیگری وارد کافه شدند... دو تا دختر آمدند، نفری یک قهوه سفارش دادند، پرداخت کردند و رفتند...

سفارش بعدی هفت‌تا قهوه بود از طرف سه تا وکیل... سه تا قهوه برای خودشان و چهارتا قهوه مبادا...

همان‌طور که به ماجرای قهوه‌های مبادا فکر می‌کردم و از هوای آفتابی و منظره‌ی زیبای میدان روبروی کافه لذت می‌بردم،

مردی با لباس‌های مندرس وارد کافه شد که بیشتر به گداها شباهت داشت... با مهربانی از قهوه‌چی پرسید: قهوه‌ی مبادا دارید؟

خیلی ساده‌ ست! مردم به جای کسانی که نمی‌توانند پول قهوه و نوشیدنی گرم بدهند، به حساب خودشان قهوه مبادا می‌خرند...

سنت قهوه‌ی مبادا از شهرناپل ایتالیا شروع شد و کم‌کم به همه‌جای جهان سرایت کرد...

بعضی‌ جاها هست که شما نه تنها می‌توانید نوشیدنی گرم به جای کسی بخرید،

بلکه می‌توانید پرداخت پول یک ساندویچ یا یک وعده غذای کامل را نیز تقبل کنید...

قهوه مبادا برگردانی‌ است از........ suspended coffee

نتیجه اخلاقی:

گاهی لازمه که ما هم کمی سخاوت بخرج بدهیم و قهوه مبادا... ساندویچ مبادا... آب میوه مبادا... لبخند مبادا... بوسه مبادا...و مباداهای دیگر...

که دل خیلی ها از اونا می خواد... و چشم انتظارند... که ما همت نموده و قدمی در سرزمین صورتی محبت و عشق بگذاریم ...

و به موجودات زنده... و بخصوص به انسانهای امیدوار و آرزومند توجهی کنیم...

 

|+| نوشته شده توسط مصطفی معارف در چهارشنبه بیستم شهریور 1392  |
 اولین فرمانده زن ایرانی !

 

اولین فرمانده زن ایرانی !

پدر آرتمیس لو گدامیس نام داشت. وی فرماندار شهرهالیکارناس مرکز کارپا بودو مادرش در جزیره ی کارت به دنیا آمده بود. در مورد ریشه ی نام این بانو دو نظر وجود دارد.

ممکن است نام این بانو از الهه ی یونانی یعنی آرتمیس که در اسطوره‌های یونانی، خدابانوی شکار و ماه و حاصلخیزی بوده، به عاریت گرفته شده‌باشد و از طرفی دیگر ممکن است ریشه ی نام این بانو از واژه‌های ایرانی آرتا، آرت، آرته (از اوستایی یا پارسی کهن) که می‌تواند به بزرگ، خوب، پاک واژه‌شناسی شود، گرفته شده‌باشد. بنابر این واژه‌شناسی آرتمیس می‌تواند «بانوی پاک، بزرگ، ...» باشد.

این بانو در سال 480 پیش از میلاد مسیح با پنج رزمناو سنگین تریوم و هشت هزار سپاهی پیاده مرکب از هشت هنگ و دو گردان ششصد نفره از نیروهای زبده گارد جاویدان که توسط خشاریارشاه برای محافظت از ملکه آرتمیس اعزام شده بودند در جنگ سالامیس شرکت کرد.


ایرانیان که شاهد دلاوری بانوی زیبای ارتش خویش بودند به جوش خروش درآمده و دلیرانه میجنگیدند تا مبادا به بانو آسیب برسد مخصوصا دو گردان محافظ جان ملکه که از سپاه جاویدان بودند آنچنان دلاوری کردندکه ملکه نیز تهیج شد و این دلاوری باعث محبویبت وی تا زمان حاضر نیز شده است.

وی را از سویی یونانی میدانیم و از سویی خشن ترین دشمن یونانیان میدانیم و از سویی دلاور ترین فرمانده ایرانی که ضمن اینکه شکست فاحشی بر یونانیان وارد کرد قوای دریایی فنیقیه را که از نبرد فرار میکردند و در خطوط دفاعی ایران شکاف ایجاد کرده بودند را دنبال نمود و ضمن غرق نمودن ناوگان فنیقی ناوگان یونانی را که در شکاف نفوذ کرده بود و قصدحمله از پشت به ناوگان ایران را داشت شکست .

در سالهای دهه شصت میلادی (دهه چهل خورشیدی) نیروی دریایی ایران، برای نخستین بار ناو شکن بزرگی را به نام یک زن نام گذاری کرد و او «آرتمیس »بود.
ناو شکن آرتمیس در دوران خدمت «دریاسالار فرج الله رسایی» به آب انداخته شد و سالها بر روی آبهای خلیج همیشه فارس پاسدار سواحل ایران بود.

معروفیت آرتمیس در تمام دوران ادامه داشت و حتی در دوره ساسانی و اسلامی نام بسیاری از دختران دربار حتی سلاطین سلجوقی آرتمیس بود و او بسیار محبوب شاهان میهن دوست مثل ملکشاه سلجوقی جلال الدین خوارزم و شاه عباس بود و قبل اسلام نیز که گفتنش لزوم ندارد که چه بسا نام بسیاری از دختران ایرانی آرتمیس بود.

آرتمیس همیشه مورد احترام دربار و شخص شاه بود و غالبا مورد مشورت شاه قرار میگرفت و در شورای جنگی رای وی از آرا مهم محسوب میشد و در آخر وی ضمن فرماندهی ناوگان ایران سمت ساتراپ کاریه عضو شورای عالی دفاعی ایران و عضو وزارت جنگ و عضو عالی وزارت دفاع و فرمانده سپاه غربی ایران و فرمانده دو گردان جاویدان و فرمانده پنج رزمناو سنگین بود و دست آخر اینکه وی نخستین بانوی دریانورد و نخستین وزیر دفاع زن جهان میباشد.


شاید آرتمیس اولین زنی باشد که به خواستگاری مردها می رفت.اون به خشایار شاه پیشنهاد ازدواج داد.آرتمیس عاشق خشایارشاه شد.

با این حال او هرگز با خشایار شاه شاه ازدواج نکرد و خشایار شاه با شاهزاده خانم استر یهودی ازدواج کرد! بله ، مهم نیست که چقدر این عشق بین خشایارشاه و آرتمیس بزرگ بود ، اما آنها هرگز ازدواج نکردند . استر ،همسر و ملکه فارسیان شد اما با این حال ، خشایار شاه عشق اصلی آرتمیس بود.

 

|+| نوشته شده توسط مصطفی معارف در چهارشنبه دوم مرداد 1392  |
 داستانک

 

همسرم اجازه داد یک شب را با زن دیگری باشم

 

ارزشمندترین وقایع زندگی معمولا دیده نمیشوند و یا لمس نمیگردند، بلکه در دل حس میشوند. لطفا به این ماجرا که دوستم برایم روایت کرد توجه کنید

او میگفت که پس از سالها زندگی مشترک، همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد، ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد.

زن دیگری که همسرم از من میخواست که با او بیرون بروم مادرم بود که ۱۹ سال پیش بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و داشتن ۳ بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی و نامنظم به او سر بزنم.

آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیرمنتظره را نشانه یک خبر بد میدانست. به او گفتم: بنظرم رسید بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما امشب را با هم باشیم. او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد.

آن جمعه پس از کار وقتی برای بردنش میرفتم کمی عصبی بودم. وقتی رسیدم دیدم که او هم کمی عصبی بود کتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود، موهایش را جمع کرده بود و لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود. با چهره ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتی سوار ماشین میشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون میروم و آنها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند.

ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گوئی همسر رئیس جمهور بود. پس از اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یاد آوری خاطرات گذشته به من نگاه میکند، به من گفت یادش می آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران میرفتیم او بود که منوی رستوران را میخواند.

من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم. هنگام صرف شام گپ وگفتی صمیمانه داشتیم، هیچ چیز غیر عادی بین ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پیرامون وقایع جاری بود و آنقدرحرف زدیم که سینما را از دست دادیم…

وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم. وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خیلی بیشتر از آنچه که میتوانستم تصور کنم.

چند روز بعد مادرم در اثر یک حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز بسیار سریعتر از آن واقع شد که بتوانم کاری کنم.

کمی بعد پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم بدستم رسید. یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود: نمیدانم که آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای ۲ نفر پرداخت کرده ام یکی برای تو و یکی برای همسرت. و تو هرگز نخواهی فهمید که آنشب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم.

و در آن هنگام بود که دریافتم چقدر اهمیت دارد که بموقع به عزیزانمان بگوئیم که دوستشان داریم و زمانی که شایسته آنهاست به آنها اختصاص دهیم.

هیچ چیز در زندگی مهمتر از خانواده نیست.

زمانی که شایسته عزیزانتان است به آنها اختصاص دهید زیرا هرگز نمیتوان این امور را به وقت دیگری واگذار نمود.

این متن را برای همه کسانی که والدینی مسن دارند بفرستید.

به یک کودک، بالغ و یا هرکس با والدینی پا به سن گذاشته.

امروز بهتر از دیروز و فرداهای ناشناخته است.

 

|+| نوشته شده توسط مصطفی معارف در شنبه پانزدهم تیر 1392  |
 کلید ( طنز )

کلید

 

به نقل از وبلام شاعر طنز پرداز و اندیشمند رضا فیض : به نام املت دسته دار

این شعر هیچ ربطی به نماد انتخاباتی هیچ نامزد و ستادی ندارد.

وا میشود به عادت معمول با کلید

هر قفل و در،به دست شما هست تا کلید

درها بدون شک،همگی باز می شوند

در قفلشان فرو برود هر کجا، کلید

در را برای باز شدن آفریده اند

اما به شرط آن که بُوَد با شما کلید

وقتی که قفل باز شود با فشار دست

یعنی که قفل وا شده اما نه با کلید!

" از اتفاق های درون اتاق ها "

" دارد هزار خاطره و ماجرا،کلید "

"در ها همیشه مسئله دارند " جالب است!

از راه قفل رابطه دارند با کلید

هرگز گشودن در بسته گناه نیست

وقتی که آفریده برایش خدا کلید

تا بوده،بوده یک تنه مشکل تراش،قفل

تا بوده،بوده یک سره مشکل گشا ٬ کلید

قفلی که فکر باز شدن نیست در سرش

حالا تو هی بساز براش از طلا، کلید

گاهی اگر نخورد به در، یا که سخت خورد

باید که اندکی بشود جا به جا،کلید

زیرا به هیچ درد پس از آن نمی خورد

قفلی که رفته داخل آن، را به را، کلید

گاهی که در به سعی خودش باز می شود

یعنی که احتیاج ندارد به ما، کلید

این یک سفارش است،که حتماً عمل کنید!

حالا که مثل بنده اسیر مشاکلید

آدم برای کار مهم، گاه لازم است

از روی هر کلید بسازد دو تا کلید

من خانه ام نمونه ی یک جای ساکت است

حتی درون قفلش ، ندارد صدا،کلید

هرگز یکی به قفل در ما نمی خورد

بارد اگر به روی زمین از هوا ٬کلید

این راز خلقت است که جفت است هر چه هست

یعنی بدون قفل ندارد بقا ٬ کلید

آری اگر نبود به قفل احتیاج خلق

کی می شدند این همه درگیر با کلید

از قفل کهنه می شود آموخت عشق را

آسان ز قفل کهنه نگردد جدا، کلید

هرگز جدا نمی کند آن قفل را زخویش

وقتی چشیده مزه ی یک قفل را کلید

هر قفل با کلید خودش باز می شود

دارد بدون شک همه ی قفل ها کلید

مشکل گشودن است و گره باز کردن است

کارش همیشه هست در این راستا کلید

گاهی نگاه کن به سراپای قفل خویش

هرگز مکن به داخل آن بی هوا کلید

وقتی که قفل مسئله دارد، درست نیست

بردن درون مسئله تا انتها، کلید

یا، نه ! کلید مسئله دارد، بدون شک

از جا تکان نمی دهد آن قفل را کلید

وقتی کلید می شکند در درون قفل

از در بلند می شود آواز واکلید!

با این شکستن است که یکباره می کند

در راه قفل جان خودش را فدا،کلید

غیر از درون قفل خودش من شنیده ام!

باور کنید، هیچ ندارد صفا کلید

دل می زند به ورطه ی دریای قفل ها

وقتی که یک کلید شود نا خدا کلید

یارب روا مدار که بیگانگان کنند،

هرگز به قفل مام وطن آشنا، کلید!

روزی گره ز کار دلش باز می شود

قفلی که می کند همه شب ذکر  یا کلید!

بی شک کلید هست شریک گناه قفل

وقتی مسلم است برایش خطا،کلید

از قفل، با کلید،درست استفاده کن

کاری نکن به جان تو گردد بلا، کلید

یک عمر میتوان سخن از قفل یار گفت

پس در میان این همه مضمون چرا کلید!؟

گفتم خدا نکرده نیفتد تزلزلی

در ذهن آن کسی که نیفتاده جا،کلید

مفهوم پشت پرده ی آن را شکافتم

چون از کلید ذهن تو فرق است تا، کلید

تا وا کنم طلسم مضامین بکر را

کردم ردیف شعر خود از ابتدا، کلید

بادا همیشه باب فتوحش گشاده تر

صد مرحبا کلید و هزاران زها کلید!

صد قفل اگر به درگه او رو بیاورند

تا صبح می دهد همه شان را شفا، کلید

یک لحظه هم ندیدمت از قفل خود جدا

ای مظهر رفافت و مهر و وفا ،کلید!

افسوس بسته ماند و نشد باز، گرچه من

کردم میان قفل مضامین بسا، کلید

یک دل به سینه دارم و یک شهر دلستان

یارب عنایتی کن و بفرست ،شاکلید

|+| نوشته شده توسط مصطفی معارف در شنبه یکم تیر 1392  |
 ارتباط غیرمستقیم گودرز و شقیقه ( طنز )

 

ارتباط غیرمستقیم گودرز و شقیقه

ایمان پیربرناش

قانون، گروه طنز -
دیروز در یکی از سایت‌ها خواندیم قسمت چپ مغز با دست راست ارتباط مستقیمی دارد و همین دلیل باعث می‌شود که 95 درصد مردم با دست راست گوشی تلفن همراه خود را جواب دهند. حالا ما مانده‌ایم آن 5 درصد باقی‌مانده قسمت چپ مغزشان با کجای‌شان رابطه مستقیمی دارد که با دست چپ جواب تلفن همراه خود را می‌دهند. به همین مناسبت بر آن شدیم (تکذیب می‌کنیم، بر آن نشدیم) تا طبق تحقیقاتی که انجام دادیم، ارتباط تنگاتنگ بین اعضای بدن را برایتان بنویسیم.

ارتباط مستقیم لایه گوش چپ با دمپایی دستشویی:

وقتی شما وارد دستشویی شده‌اید و همزمان با شما سوسکی محترم در حال عبور است، ارتباط لایه گوش چپ و دمپایی موجب می‌شود مانند جیسون استاتام از جا پریده و با یک ضربه غافلگیرکننده سوسک را به هلاکت برسانید. این‌که می‌گویند به سوسک محل نگذارید و بی‌سروصدا از کنارش رد شوید و این کار از صد فحش برایش بدتر است، شایعه‌ای بیش نیست.

ارتباط غیرمستقیم یکی از انگشتان دست با دهان مردم:

تصور کنید شما پشت فرمان ماشین‌تان سلانه سلانه می‌رانید و ثانیه شمار چراغ سبز عدد 2 را نشان می‌دهد. پیش خود می‌گویید من که در هر صورت از این چراغ رد می‌شم، چه کاریه گاز بدم حالا؟ نیسان هم که زودتر از این‌ها رد شده. پس همان‌طور آرام می‌رانید که راننده پشت سری دهان مبارک را باز کرده و حال اقوام‌تان را می‌پرسد. با اینکه می‌دانید حق با اوست، همین طوری که او دارد به شما ناسزا می‌گوید، انگشت‌تان را نشانش می‌دهید که ببیند شما ناخن‌تان را گرفته‌اید و چراغ را رد می‌کنید. حال او می‌ماند پشت چراغ قرمز و به طور دقیق‌تری به ارتباط ناخن انگشت شما و دهانش فکر می‌کند.

ارتباط بصل‌النخاع با مویرگ‌های داخلی هیپوتالاموس:

این ارتباط یک ارتباط عمیق عاطفی است که مشابه‌اش را فقط می‌توانید در هوای دونفره پارک تجربه کنید. حالا تنها هم بودید اشکال ندارد ولی هوا باید دونفره باشد.

ارتباط پا با برق اتاق خواب:

این یک ارتباط حرص‌درآر است. به‌ این شکل که تا برق اتاق را خاموش کردید و در جایتان دراز کشیدید پاهایتان شما را به سمت در یخچال یا دستشویی و یا آب‌خوری می‌کشاند. تحقیقات نشان می‌دهد اگر می‌خواهید شب تشنه‌تان نشود و راحت در رختخواب بمانید باید با چراغ روشن بخوابید.

ارتباط ابرو با حرف زور:

از برادر یا خواهر خود کوچکتر هستید و او همیشه به شما زور می‌گوید. در روز چندین بار از آنها کتک می‌خورید ولی خم به ابرو نمی‌آورید. با وجود اینکه می‌دانید عاقبت سرپیچی کتک است باز هم در جواب «پاشو یه لیوان آب بیار» ابرو بالا می‌اندازید. این حرکت دست شما نیست و به ضمیر ناخودآگاه شما برمی‌گردد. یعنی اگر بخواهید هم نمی‌توانید به سخنان آنها وقعی بنهید. ولی وقتی کتک بخورید اختیار ابروهایتان را خیلی سریع به دست می‌گیرید.

ارتباط بینی با شقیقه:

بر خلاف تصور شما هیچ ارتباطی بین بینی و شقیقه وجود ندارد. شقیقه عضوی است که به تنهایی عمل می‌کند و رابطه با هیچ‌جایی را برنمی‌تابد و حتی رابطه قبلی با گودرز را هم به شدت تکذیب می‌کند.

 

 

|+| نوشته شده توسط مصطفی معارف در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392  |
 ای آشنای درد جوامع بیا بیا

 

ای آشنای درد جوامع بیا بیا

 

 

دستم اگر به دامن آن مهـــــــربان رسد

مرغ دعا به منزل هفت آســـــمان رسد

یاری که پی اش همه ی عمــر بوده ام

بر خانه ی دو دیده چنان میهمان رسـد

پیدا نبـــــــوده تا همگان عاشقش شوند

از مرد وزن گرفته به پیروجوان رسد

فـــــــرشی ز دیده زیر قدمهاش گسترم

تا شرح مقدمش به تمام جـــــهان رسد

چشمم جمال روشـــــــــن آن دلربا اگر

یکـــــــــدم ببیند آتش دل تا زبان رسد

چشمم در انتظار نگاهش سفیـــــــد شد

ترسم ندیده روی بهارش، خــزان رسد

ای آشنای درد جـــــــــــــوامع، بیا بیا

تیغ ستم نمانده که تا استخـــــوان رسد

 

مصطفی معارف کرج 16/2/92

|+| نوشته شده توسط مصطفی معارف در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392  |
 مکان امن
 

 

مکان امن

 

دلم اگر چه غـــریبب است لیک تنها نیست

مکان امن برای قــــــــــــدم زدن ها نیست

هرآنکه قصد عبور از هـــــــوای من دارد

هوای ابری من فــــــکر وا شدن ها نیست

نشسته ای به مزاری که خالی ازمرده ست

کنون نیاز به تابوت و این کـــفن ها نیست

نمی شوم بخــــــــــدا خام چشم حیله گرت

گناه منحصرن حاصل دهــــــــن ها نیست

زبان ســــــــــــرخم اگر میدهد سرم برباد

مگر جدا شده از ســر، بسی بدنها نیست؟

بهار موسم پـــــــــــرواز بلبلان هم هست!!

در انحصار شکـــــــوفایی چمن ها نیست!!!!

کسی که چشم امیدش به ابر باران زاست

برای رفع عطش تشنه ی لجــن ها نیست

به باغ سبز خیالم سَرَک نکش هرگــــــــز

که لاله زار دلم جای بی وطن ها نیســت

 

مصطفی معارف 92/1/10 کرج

 

|+| نوشته شده توسط مصطفی معارف در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392  |
 خیال

 

خیال

 

خیال می کنم از تو بریده ام دیگــــر

چو لذتی ز وصالت ندیده ام دیگـــــر

خیال میکنم ازچشم مست شعله ورت

ز چارشنبه ی آخرپریده ام دیگـــــــر

خیال میکـــنم از باغ سبز شعر ترت

نمی برم غزلی را که چــیده ام دیگر

خیال می کــنم امشب دویده ام تا ماه

دوان دوان به کنارت رسیده ام دیگر

به چشم ابری تو شهــد ناب می بینم

شراب چشم تو را سرکشیده ام دیگـر

خیال می کـــــــنم از چشم تو نیفتادم

ولی ز چشم سیاهت چـــکیده ام دیگر

خیال می کـنم اینجا درون من هستی

صدایت از ته قلبم شنیده ام دیگــــــر

خیال میکـــــــنم اما خیال یعنی چه؟

تو نیستی که درونم خــزیده ام دیگر

 

مصطفی معارف 8/2/92 کرج

|+| نوشته شده توسط مصطفی معارف در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392  |
 ابزار سنجش ( داستانک )

مرد فقیرى بود که همسرش از شیر گاوشان کره درست میکرد و او آنرا

به تنها بقالى روستا مى فروخت. آن زن روستایی کره ها را به صورت

دایره های یک کیلویى مى ساخت و همسرش در ازای فروش آنها

مایحتاج خانه را از همان بقالی مى خرید.

روزى مرد بقال به وزن کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن

کند. هنگامى که آنها را وزن کرد، دید که اندازه همه کره ها ۹۰۰ گرم

است. 

او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت: دیگر از تو

کره نمى خرم، تو کره ها را به عنوان یک کیلویی به من مى فروختى

در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است.

مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت: راستش ما

ترازویی نداریم که کره ها رو وزن کنیم ولی یک کیلو شکر قبلا از شما

خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار دادیم.

 

 

یقین داشته باشيد که با مقیاس خودتان برای شما اندازه مى گیرند.

|+| نوشته شده توسط مصطفی معارف در سه شنبه دهم اردیبهشت 1392  |
 وصیت نامه منثور ابوالقاسم حالت

 

وصیت نامه منثور ابوالقاسم حالت

طنز نويس معروف مجله هاي توفيق و گل آقا

با تخلص 'خروس لاري'

 

بعد مرگم نه به خود زحمت بسيار دهيد

نه به من برسر گور و کفن آزار دهيد

نه پي گورکن و قاري و غسال رويد

نه پي سنگ لحد پول به حجار دهيد

به که هر عضو مرا از پس مرگم به کسي

که بدان عضو بود حاجت بسيار دهيد

اين دو چشمان قوي را به فلان چشم چران

که دگر خوب دو چشمش نکند کار دهيد

وين زبان را که خداوند زبان بازي بود

به فلان هوچی رند از پی گفتار دهید

کله ام را که همه عمر پر از گچ بوده است

راست تحويل علي اصغر گچکار دهيد

وين دل سنگ مرا هم که بود سنگ سياه

به فلان سنگتراش ته بازار دهيد

کليه ام را به فلان رند عرق خوار که شد

ازعرق کليه او پاک لت و پار دهيد

ريه ام را به جواني که ز دود و دم بنز

درجواني ريه او شده بيمار دهيد

جگرم را به فلان بی جگر بی غیرت

کمرم را به فلان مردک زن بار دهید

چانه ام را به فلان زن که پي وراجي است

معده ام را به فلان مرد شکمخوار دهيد

تا مگر بند به چيزي شده باشد دستش

لااقل ت خ م مرا هم به طلبکار دهید

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مصطفی معارف در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392  |
 درد تنهایی
 

درد تنهایی

 

یه حسی داره بم میــــــگه دوباره میشه برگردم

هنوزم عاشقت هستم، اگرسُـــــــرخم اگر زردم

منــــــــــوبا درد تنهایی نذار تنها، تو می دونی

که توگرمای تبهامم بدون گـــــــرمی ات سردم

بیاد روزهایی که من و تو مال هم بــــــــودیم

همه شب های تنهایی روبا یادت سحـــــرکردم

بیاد روزهایی که، کنارت شعــــــــــــر میگفتم

ومیبردی توبا یک خـــــــنده ازجونم همه دردم

اگه گم شم توی چشمات وآروم شم توی دستات

چه فرقی می کنه دیــگه که مَردم یا که نامَردم؟

چه باشی چه نباشـــی، بازهم درقلب من هستی

همیشه با منی، هرچـند در تنـــــهایی ام هر دم

 

 

 

مصطفی معارف 19/12/91 کرج


 

|+| نوشته شده توسط مصطفی معارف در شنبه بیست و ششم اسفند 1391  |
 معادل فارسی !
 

معادل فارسی !
به روایت : رضا رفیع
_______________________________________

یک بار به استاد میر جلال الدین کزازی گفتم : استاد ! شما که تمام سعی تان را گذاشته اید که زبان فارسی را پاس بدارید ، از این که نام و نام خانوادگی اتان عربی است رنج نمی برید ؟

استاد مثل کسی که داغ دلش تازه شده باشد ، آهی کشید و گفت : چرا رنج می کشم . ولی وقتی به این موضوع فکر می کنم که معادل فارسی آن می شود : « سردار شکوه آیین زغال فروش » ، ترجیح می دهم که به میر جلاالدین کزازی بسازم ، و از خیر معادل فارسی آن بگذرم !

 

به نقل از سایت ایرافتا ( شاعران فارسی زبان )

|+| نوشته شده توسط مصطفی معارف در سه شنبه پانزدهم اسفند 1391  |
 ذهن مسئله پرداز

 

 

باید سکـــــــوت پیشه کنم بعد از این دگر

خون جگــــربه شیشه کنم بعد از این دگر

باید برون ز کاســــــه کنم چشمهای خود

دندان برون ز ریشه کنم بعد از این دگـر

چشمــــــــــــــــم به اتفاق و وقایع ببندم و

فکـــــــر فروش گیشه کنم بعد از این دگر

باید زبان خود بـِـبـُـرم یا چــــــــــو ابلهان

صحبت چنان کلیشه کـــنم بعد از این دگر

فرهاد اگر بجای سخـــــن ، تیشه می زند

بر فـرق خود دو تیشه کنم بعد از این دگر

آهوی ذهن مسئله پرداز خـــــــــــویش را

چـــــندی برون زبیشه کنم بعد از این دگر

یارب چگــــــــــونه منطق انصاف زیرپا

وانگه وضـــو همیشه کنم بعد از این دگر؟

گوشی که نیست تا شنود حرفی از حساب

آیا سکـــــــوت پیشه کنم بعد از این دگر؟؟

مصطفی معارف 6/12/91 کرج

|+| نوشته شده توسط مصطفی معارف در یکشنبه سیزدهم اسفند 1391  |
 سارق اشکهای من

سارق اشکهای من

درد یارم، زجنس دردم نیســـــــت

رنگ رویش به رنگ زردم نیست

سخنش سرد ومنجـــــــــــــمد، اما

در کنارش نه!!،هیچ سـردم نیست

سارق اشکــــــــــــــهای من گم شد

اشکهایی که گــــــریه کردم نیست

صبح تا شب به غـُـــــصه مشغولم

فرصتی تا کمی بگــــــــردم نیست

با توجـــــــــــــــــه به حس حساسم

حس این دم چو حس هر دم نیست

اخـــــــــــتصاص زبان برای نبرد

اصطلاحی که در نبردم نیســــــت

بی خیالم ز ترس ِتهـــــــــــــدیدات

حس اینکه کنند طردم، نیســــــــت

درد من درد سفـــــــره های تهیست

درد یارم، زجنس دردم نیســـــــت

مصطفی معارف 7/12/91 تهران

|+| نوشته شده توسط مصطفی معارف در چهارشنبه نهم اسفند 1391  |
 داستانک( عاشق ابدی‌ )
داستانک( عاشق ابدی‌ )
این داستان رو امیر خان تتلو نوشته راستش خود من هم همیشه ایشون رو یه خواننده رپ میشناختم ولی با خوندن این داستان قشنگ نظرم بکلی تغییر کرد من اصوال از رپ خوشم نمیاد و از امیر جان هم ...ولی این داستان رو که خوندم خیلی منو تکون داد و نظرم راجع بهش اساسی تغییر کرد
یه روز یه جوونی‌ دور از جون شما تصادف می‌کنه و ضربه مغزی میشه :( بعد از عمل مغزی اون دوباره به هوش میاد ولی‌ با این تفاوت که از اون به بعد پسر وقتی‌ میخوابید ادامهٔ خواب دیشب رو میدید ! اوضاع کاملأ فرق کرده بود چون اون دیگه ۲ تا زندگی‌ داشت ! وقتی‌ میخوابید اونور بیدار میشد و هر شب و هر شب ادامهٔ خواب‌های دیشب ! تا اینکه پسر توی زندگیه داخل خوابش عاشقه یک دختر میشه !

اون انقدری عاشق بوده که دوست داشت بیشتر وقتش رو تو خواب با عشقش بگذرونه !

تو زندگیه داخل خواب تلاش میکنه برای رسیدن به دختر : ورزش ، کار و سختی برای هدف که اون هدف چیزی نبود جز عشق ! سعی‌ میکنه بخاطر دختر آدم موفق ،سالم و خوبی‌ باشه و میشه !

ولی‌ تو زندگیه واقعی ... ! مصرف مواد و قرص خواب ! دوست داشت بیشتر وقت رو بخوابه که بره اون ور پیش دختر ولی‌ غافل از اینکه اینجا داره ذره ذره آب میشه !

پسر از خانواده ترد شد ! همهٔ دوستاش رو از دست داد ! پخشه خیابون‌ها تو خرابه ها :( داشت از خیابون رّد میشد دوباره تصادف کرد !

این‌بار وقتی‌ چشماش رو باز کرد تو آغوش عشقش بود سالم و موفق ! پسرک از دنیا رفته بود ولی‌ نمی‌دونست که اگه از دنیا بره، میره درست همونجا که دلش میخواست چون اگه می‌دونست خیلی‌ قبل تر خود کشی‌ کرده بود ولی‌ اون باید میموند و توشه جمع میکرد که حالا که نیست همونجا باشه که میخواد ! امیدوارم که خدا رفتگانتون و بیامرزه و همهٔ کسائی که از دست دادین الان جایی باشند بهتر از اینجا ! عاشقتونم ♥
|+| نوشته شده توسط مصطفی معارف در شنبه پنجم اسفند 1391  |
 داستانک ( نجار زندگی )




نجار زندگی


نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد تا اینکه یک روز او با صاحب کار خود موضوع را درمیان گذاشت.
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند.
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد، از او خواست تا به عنوان آخرین کار، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.

نجار در حالت رودربایستی، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود.
پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود. برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت، کار را تمام کرد.
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد. صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.
زمان تحویل کلید، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار، یکه خورد و بسیار شرمنده شد.
در واقع اگر او میدانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد. یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.
این داستان ماست.
ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد. گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.
اما اگر چنین تصوری داشته باشیم، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم.
فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، دیگر ممکن نیست.
شما نجار زندگی خود هستید و روزها، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود.
یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود.
مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازیم باشیم.

|+| نوشته شده توسط مصطفی معارف در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1391  |
 داستانک



چنگیز خان مغول و شاهین پرنده


یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.
آن روز با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.
بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه رگه ی آبی دید که از روی سنگی جاری بود. خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.
چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پر کرد. اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت. چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند.
این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت. ولی دیگر جریان آب خشک شده بود ...
چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود. خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند:
یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.
و بر بال دیگرش نوشتند:
هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است.

|+| نوشته شده توسط مصطفی معارف در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391  |
 
 
بالا